تبليغاتX
دختران کم توان ذهني تعاوني پرنيان

دختران کم توان ذهني تعاوني پرنيان

گفتگو درمورد دختران كم توان ذهني

  سلامممممممم 

این آزاده است .

 امروز روز سوم نمايشگاه است بچه ها امروز براي بازديد از حمام گنجعلي خان

و بازار مي روند  امروز صبح مربي تئاتر بچه ها و گليم به اضافه يكي از

دخترانمان به ما پيوستند همه بچه ها به جز سپيده امروز براي بازديد مي رورند

 خانم كدخدايي مومون زاده ،كاظمي ،اميريان ، پناهنده نيز همراه آنها هستند 

 من به همراه  آزاده دختر خانم مومن زاده مانده ايم براي اداره غرفه . ساعت

حدود 5/9 نيم بود . خانم و آقايي جلوي غرفه ايستادند . تمام غرفه رو از ديد

گذروندند مكث آنها برروي ديدار از غرفه نشان مي داد كه خواهان بيشتر

 دانستن هستن پس به آنها خوش آمد گفتم و مشغول توضيح در مورد

فعاليت كانون و شروع آن كه با فعاليت تعاوني بود شدم نگران گوش مي كردند

و ناباورانه نگاه مي كردند گويي با زبان بي زباني مي گفتند .

همه اين ها كشكه خانم مگه اين بچه ها هم مي تونند همچين فعاليتي

 داشته باشند يا چنين كارهاي جالب و ديدني رو تحويل بدن من مصرانه

مي گفتم و آزاده با زبان شيوايش مهر تأييد مي زد . نگاه ها متوجه آزاده شد

 م   مم   ن اول كلاس گليم بودم يه گليم اين قدي با دستش نشون مي داد

بافتم بعدش اومدم خياطي خياطي رو بيشتر دوست داشتم اشاره اي

به سرويس دمي كرد اين ها كار ماست . شايد اگه يه صبح تا شب

 صحبت مي كردم به اندازه گفتن اون دوكلمه از زبان آ زاده رسا و كاري نبود

اون نگاه هاي متفكرانه تبديل شد به نگاه هاي جستجو گر حالا ديگه اين

من نبودم كه جواب مي دادم اين آزاده بود كه با سرعت به هر سوالي

پاسخ مي داد . چند لحظه بعد آقا پتوي سفيدي رو كه روي صورت نوزاد

در بغل خانم  بود رو كناري زد و رو كردبه من و گفت اين دختر شماست

گفتم نه دختر مدير عاملمون خانم مومن زاده است .

بغض گلوش رو قورت دادو گفت اين فرزند 23 روزه منه اون يه سندرم دانه

اون قدر صورت اون بچه سفيد زيبا و معصوم بود كه گويي يه سطل آب سرد رو

 ريختن روي بدنم خم شدم و گونه نوزاد رو بوسيدم و گفتم خداوند دري از

 بهشت رو به شما باز كرده مادرش فقط گريه مي كرد اما پدر پرسيد يعني

ميشه بچه من هم يه روزي مثل آزاده بشه ديروز رفتم مركز معلولين

 ابوالفضل كرمان رو ديدم از داشتن يه همچين فرزندي خجالت كشيدم

امروز آزاده و كارهاي شما رو ديدم به خودم افتخار مي كنم كه اين بچه رو

بزرگ كنم اما مادرش ميگه از همين حالا بديميش بهزيستي تو رو خدا مادر

 آزاده كي ميان من با هاشون صحبت كنم گفتم الان برمي گردن وقت اذان

ظهر بود صداي موذن نمايشگاه رو پر كرده بود قلبم شكسته بود . ديگه

نمي توستم بايستم به بهانه تلفن به خانم مومن زاده از غرفه بيرون اومدم

خدايا يعني اون قدر آفريدي كه مثل اين خانواده هاي ايلوار يادت رفته يه عده

ديگه هم حق زندگي دارن خدايا مي افريني و ازمايش مي كني اما ايا همه

 انسان ها توان ازمايش هاي سخت تو رو دارن يك ساعت اميد داده بودم اما

 مي فهميدم چرا اون مادر اون بچه رو به قلبش چسبونده بود و با زبونش اونو

از خودش مي رهاند مي فهميدم چه راه سخت و دشواري رو به اين پدر مادر

معرفي كرده بودم نمي دونم اگه اين خانواده اين بچه رو پبش خودشون نگه دارن

در اينده منو نفرين مي كنن يا دعا هيچي نمي دونم . حدود نيم ساعتي هم

كنار پارك ماندند تا خانم مومن زاده اومد و با هاشون صحبت  كرد . ظهر ديگه

نه حوصله حرف زدن داشتم و نه مثل هر روز مي توستم با ديگرون شوخي كنم  

 توي راه خانم كاظمي پرسيد چته گفتم صورت اون بچه از جلوي چشمم

دور نميشه گفت مگه تو آفريدي مگه تو مقصري گفتم نمي دونم فقط اينو

مي دونم گيجم . روز بعد معلولين مركز ابوالفضل رو آوردن براي ديدار از نمايشگاه

وقتي اون ها رو ديدم تازه فهميدم نگراني اون خانواده بي معنا نبود و

تازه متوجه شدم كاري كه مسئولين پرنيان (پرتو )براي بچه ها انجام دادن

 با هيچ محكي قابل محك زدن نيست . خدا مي دونه اون بنده هاي خدا

چه وضعي داشتن  . خدايا تو مهربون تر از اوني هستي كه من وصف كنم

اما خدايا مهربون من اگه انسان هاي بي گناهي رو مي آفريني حدا قل به اندازه

همون ها آدم هاي مهربون و خوش قلب بيافرين . خدا شاهده ديگه نمي دونم

چي مي گم يا چي مي نويسم پس

يا علي مدد تا بعد

اینم غرفه معلولین پسر کرمان

 

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت22:47توسط مهرابي | |



سلامممممم

امروز روز دومي است كه به كرمان آمده ايم  شب گذشته  6 نفر از

 بچه ها به اضافه خانم مومن زاده و خانم كد خدايي مربي قران بچه ها 

 از اصفهان راهي كرمان شده اند قرار است قبل از اين كه ما به غرفه

برويم  به مهمان سرا برسند زنگ زديم خانم صالحي براي آوردن آنها رفته

بودند ترمينال دير شد سرويس نمايشگاه رسيد بنابراي مائده را به دليل

اين كه از بقيه بچه ها ضعيف تر است در مهمان سرا گذاشتيم تا هم

استراحت كند و هم براي بچه ها كه تازه  از راه مي رسند صبحانه

آماده كند به پارك رياضيات رسيديم وقتي نزديك غرفه شديم با تعجب

 ديديم كه خانم صالحي بچه ها را به محل نمايشگاه آورده اند قرار شد

 به جز خانم مومن زاده بقيه بچه ها به اتفاق خانم كد خدايي براي

 استراحت به مهمان سرا برگردند خدا رو شكر همه بچه ها سالم

بودند نگار ،آزاده ، سپيده ، هاجر ،پروين ، وجيهه ، مائده ،مرضيه ،و

مريم همه گروه بچه ها بودند .

بايد دست به كار شد هوا سرد است و خاصه آن كه فضاي پارك هم

 به اين سردي هوا بيشتر كمك مي كند اما اين سردي مانع از تلاش

نمي شود دور تا دور غرفه را روز گذشته با پارچه پوشانده ام حالا

بايد وسايل را براي ديد عموم به اين پارچه ها متصل كنم . به ترتيب

از گليم گبه و قالي شروع مي كنم يك طرف غرفه را بايد اين چيزها

پر كند . خانم كاظمي و مومن زاده بسيار با سلقه اند پس آنها وسايل

 را جدا مي كنند جا را مشخص و من هم طبق معمول بين زمين و

آسمان آويزانم تا اين چيزها به ديوار متصل شود . خب بلاخره يك

 قسمت تمام شد.  قسمت ديگر از كارهاي ربان دوزي و خياطي بايد

پر شود و جلوي غرفه را خانم مومن زاده با انواع كيف هاي بافت

گليم و چرم به اضافه قاليچه من يكاد كه بافت الهام است تزئين

 مي كند راستي جاي الهام امسال خيلي خالي است يادش به خير

 سال گذشته با هر فروش اون قدر ذوق مي كرد كه من ساعت ها

به او مي خنديدم . خانم مومن زاده منتظرند تا اعلام شود براي

افتتاحيه بروند. در حالي كه هم گرسنه اند و هم خستگي ديشب و

اتوبوس ايشان را اذيت مي كند اما طبق معمول صبورند متين هر چه

 مي گوييم شما استراحت كنيد مي گويند نه من آمده ام تا كمك

 شما باشم .  اما گويي از افتتاحيه  خبري نيست ساعت از 11 هم دارد

 مي گذرد . من پيش خانم فيروزان مي روم و سوال مي كنم و ايشان

 توضيح مي دهند كه افتتاحيه اي در كار نيست خانم مومن زاده ناراحت

 مي شوند او اين همه راه را آمده بود تا به عنوان مدير عامل در افتتاحيه

 شركت كند .  چون خانم رباني در يك همايش دو ، سه روزه در تهران

 به سر مي بردند ظهر شد بايد به مهمان سرا برگرديم و  ساعت 5/3

برگرديم . ساعت 4 بود كه غرفه را باز كرديم لپ تاب  جلوي غرفه را

كه خانم رباني براي نمايشگاه تازه خريده بودند روشن كردم و فيلم

بچه ها را براي نمايش آماده كردم دفتر نظرات هم آماده است دفتر كار

بچه ها هم با توضيحات براي ديدن عزيزان باز ديد كننده روي ميز قرار

 گرفته است . چندين بار رفتيم تا از ساعت اجراي برنامه ي بچه ها خبر

بگيريم اما متاسفانه كارها آماده نبود . انشب بچه ها به جز سرما در

پارك چيزي نصيب شان نشد .

گفته بودم گزارش روزانه اين چند روز رو براتون پست مي كنم پس

منتظر اتفاقات جديد باشيد .

يا علي مدد تا بعد

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت20:52توسط مهرابي | |



 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

س س س س س لا لا لا لا لا م م م م م م م م

مي دونم منتظري بدوني كرمان چه خبر بود مي دونم بايد خيلي حرف ها رو بزنم و دلت رو ببرم بين

بچه ها نمايشگاه مردم مهربون شهر كرمان و بيشتر و بالاتر از همه  مي خوام بگم مهربوني

 ما ايراني ها توي قلب و خون مون رخنه كرده جوون پير نمي شناسه  خو ش تيپ و بد تيپ نداره

 فقير و ثروتنمد اينجا معنا پيدا نمي كنه چون همه يه هدف دارن به يه مركز مشترك فكر مي كنند و

 اونم خداي مهربونه كه مهربوني رو توي قلب هر كسي جا داده .

سومين جشنواره هم صدا با نيلوفر تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comكاري بود به همت يه عده دانشجوي عاشق

تعجب نكنيد عشق رو فقط توي كتاب ها ننوشتن بلكه اونو روي قلب ها حك كردن براي پيدا كردن

عشق هيچ وقت خودتون رو به درد سر ندازيد چون راحت راهش رو باز مي كنه و

 در مي زنه . تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comكانون ياريگران از اسفند ماه 82 بعد از زلزله بم از دانشگاه

 با هنر كرمان تاسيس شده و هدفش آشنايي  دانشجويان و عموم مردم با مراكز تحت پوشش

 بهزيستي  تلاش در جهت تأمين منافع كودكان تحت پوشش مراكز بهزيستي

فرهنگ ساري در جهت ارتقاءفرهنگ پذيرش معلولين در جامعه  .

ايجاد تعامل بيشتر بين دانشجويان و انجمن هاي فعال در زمينه معلولين ، كودكان و سالمندان

 شركت دادن دانشجويان در فعاليت هاي آموزشي و پژوهشي مرتبط با معلولين و كودكان

اين دست گلهاي مهربون امسال ميزبان بچه هاي كانون پرتو اصفهان (تعاوني پرنيان )بودند . 

 امسال 16 غرفه اين نمايشگاه رو تزئين مي كرد و تنها غرفه اي كه از شهرهاي كشورمون

حضور داشت غرفه كانون آموزش و اشتغال پرتو اصفهان بود .تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

 ساعت 6 صبح روز 26 / 7/ 88 من خانم كاظمي دو نفر از بچه ها و مائده وارد  ترمينال كرمان شديم  .

كمي صبر كرديم و  بعد به مدير جشنواره خانم فيروزان زنگ زديم تا به ما بگن با اون همه وسيله كه

 براي نمايشگاه برده بوديم كجا بايد بريم ايشون شماره موبايل خانم صالحي رو دادن اما قبل از اين كه

 ما تماس بگيريم اين عزيز بهمون زنگ زد و گفت: كه الان براي بردن شما به مهمانسراي بهزيستي

خودم ميام ترمينال حدود نيم ساعت بعد خانم صالحي با يه ونت جلوي ما ايستاده بود وسايل رو درون

 وانت گذاشتيم خانم كاظمي رو هم چون خيلي دوستشون داريم كنار دست راننده ونت تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comو منو

 بچه ها به اضافه خانم صالحي با تاكسي راهي محل شديم. پس از صرف صبحانه و يه استراحت

مختصر ساعت 10 صبح يكي از خانم ها از كانون سپهر بم به ما ملحق شد ايشون هم اومده بود

تا محيط رو آماده كنه و غرفه رو بگيره تا بقيه وسايل مربوط به نمايشگاه رو بيارن .

ساعات خوبي بود خانم اقدامي درباره عملكرد يك ساله كانون و من هم درباره پيشرفت هاي كانون و

بچه ها براشون توضيح دادم دفتر كار و عكس ها بچه ها رو كه چندين روز بود براش وقت

گذاشته بودم نشون شون دادم  صحبت هاي خوبي بود براي ابتدا  ساعت 5/3 بعد از ظهر

راهي نمايشگاه شديم مكان همان مكان سال قبل بود پارك رياضيات با اين تفاوت كه غرفه ها

كمتر بودند و اين طور به نظر مي رسيد كه نسبت به نمايشگاه سمن ها كه سال گذشته بهزيستي

 ترتيب داده بود امكانات خيلي كمتر و ساده گي و اخلاص بيشتري در كار بود يه عده دانشجو

 مرتبا از اين طرف به اون طرف مي رفتن و غرفه هاي نيمه كاره رو به غرفه داران نشون

مي دادن غرفه اي كه براي ما در نظر گرفته بودن نسبت به وسايل بچه ها بسيار كوچك بود .

 كاري نمي شد كرد. جز اين كه از زبان چرب اصفهاني استفاده كرد. طي چند بار رفت و آمد و

 گفتگو موفق شديم غرفه رو كمي بزرگتر كنيم خب مي شد گفت: تا اين جا بد پيش نرفته بود  .

اما مجبور بوديم براي خريد چند قلم جنس و مرتب كردن غرفه بريم خيابون آدرس رو گرفتيم و

 من و خانم كاظمي راهي شديم بچه ها رو هم گذاشتيم كنار وسايل همان جا توي پارك فكر كن

هر تكه از وسيله هاي مورد نياز رو بخواهي از يه خيابون بخري تازه شهر و خيابون ها رو

 هم نشناسي تا اومديم برگرديم شد ساعت 6 با تلاش بچه ها و همكاري هم شروع كرديم و

تا حدودي غرفه رو آماده كرديم .  مي خوام گزارش اين چند روز رو تقريبا كامل براتون پست كنم

مطالبي هست كه واقعا شنيدني است . فردا صبح بچه ها به همراه مربي هاشون به اصفهان مي رسند

من بيشتر گزارشاتم رو توي دفتر خانم كاظمي ثبت كردم . اميدوارم بتونم با پست كردن او نها براي

 شما كاملا معرف كار بزرگ يه عده دانش جوي عاشق  بچه هاي مهربون پرنيان و مربي هاي

 دلسوزشون باشم . پس منتظرم باشيد .

يا حق علي مدد

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت22:43توسط مهرابي | |



سلاممممممممم.

من و تو تا دیروز غریبه بودیم اون قدر غریبه که وقتی می خواستم

از بچه ها برات بگم پیش خودم ناراحت بودم آیا کسی این ها رو

می خونه کسی توجه به این  نوشته های بی ردو پیکر من می کنه

اما حالا می بینم این من نیستم که می نویسم این بچه ها هستن

که جای خودشون رو توی دل همه باز می کنند چند روزی هست که از

 نوشتن حتی سر زدن به عزیزان جا موندم فوت دایی عزیزم که

 منو مجبور به مسافرت دو روزه به تهران کرد گرفتاری های مربوط به

نمایشگاه کرمان که از ۲۷ / ۸ /۸۸ شرروع اون هست و این که ۱۰ نفر

 از بچه این بار با ما همراه هستن برای اجرای موسیقی -سرود و نقاشی

حسابی این چند روز منو از شما جدا کرد اما نمی دونید چه قدر دلم

 برای یک یک شما تنگ میشه . می دونم با رفتنم به کرمان چند روز

 دیگه هم از شما دور می مونم اما می دونم کسی که بند اتصال من به

شماست بچه های پرنیانه (کانون )پرتو هست و وقتی اونها هستن

سوزن هاشون توی دست های ناتوانشون می چرخه تارهای قالی

زیر انگشتان مریم یکی یکی گرقته میشه نازیتا. نگار ُ مریم داوودی ّ

 سمیه قلم های نقاشی شون روی بوم ها می چرخه تا اون موقعی

 که مینا هر روز صبح زود میاد و بدون این که کسی بهش بگه مینا

کلاس باید تمیز بشه جارو رو به دست می گیره همه کلاس رو جارو

می زنه اشپزخونه رو تمیز میکنه و به اولین نفری که وارد میشه

جارو به دست با ذوق میگه خانم سلام صبحتون به خیر . یعنی من تو

هم کنار هم هستیم یعنی تا اون قلبهای مهربون می طپه من نباید آروم

 باشم و تو نباید از خوندن باز بمونی .

احتمالا گروه اول صبح یک شنبه راهی کرمان هستن .

 من خانم کاظمی مربی قران و احکام که سرود هم با بچه ها کار

 کرده و ۱۰ نفر از بچه ها که مائده همبا اجازه مدرسه برای اجرای

نمایش ُ سرود و موسیقی همراه بچه  ها هست .

شما هم دعا کنید نمایش گاه پر باری باشه برای عزیزانمون

هم از نظر معرفی بچه ها و هم فروش یا حق علی مدد تا بعد

اینم چند تا عکس برای این که ما رو یادتون نره راستی من بین عکس

دسته جمعی بچه ها هستم  اونهایی که می خوان عکس منو ببینن

بگن من کدوم یک از این خانم ها هستم .

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت17:24توسط مهرابي | |



 

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 هم وبلاگی عزیز

 

سلاممممممم

راستش نمي دونم براي اين تاخيرهام چي بايد بگم فقط اينو مي دونم كه اون قدر كا

 روي سرم ريخته كه ديگه نمي دونم چه كار بايد انجام بدم حقيقت اينه كه

احتمالا 27 مهر تا 3 آبان نمايشگاه كرمان رو بايد بريم و آماده شدن براي يه

شهر دور از استان خودمون كلي كار مي بره

 كه كم و بيش همه رو درگير خودش كرده من هم به نوبه خودم تلاش مي كنم تا تلاش

بچه ها و مربيان رو در فالب عكس و فيلم آماده كنم تا بتونم در جاي خود كاري براي اين

عزيزان انجام داده باشم .

و اما مطلب امشب رو از نوشته مشاور عزيزمون براتون انتخاب كردم . يادتون هست

 پست هاي خيلي قبل از نامه يكي از عزيزانمون به رئيس جمهور گفته بودم .

امروز مشاور ما بازم از اون براتون نوشته .

حدود دو سه ماهه كه هفته اي  دو روز مهمون گلهاي اين مركزم و پاي حرف هاو

دردو دلهاي اونه مي شينم . . كار يه روان شناس در درجه ي اول گوش دادنه و بعد

 فهميدن حرف هايكه شنيده . بعد بايد به گوينده بفهمونه كه اونو فهميده و مطمئن

 بشه  كه گوينده فهميده كه داره درك ميشه اون وقته كه ما مي گيم اتحاد درماني

 ايجاد ميشه  و تازه بايد فنون درماني رو اجرا كنيم اينا رو گفتم تا از يكي از گلا ي

 مركز براتون بگم بگم . (اسم اين خانومكمون رو مستعار مي زارم ستاره )ستاره مركز

ما يه گل شيطونه كه گاهي همه ي معلم ها و مسئولا  و بچه ها رو عاصي مي كنه .

تا معلمشون ازش غافل بشه سر از حياط در مياره و فرياد خانم كاظمي كه اونو

 برگردون سر كارش .

وسايل و اشيا يي هم كه كاهاً تو كارگاه گم ميشه سر از كيف ستاره ما در مياره

تو سرويس هم يك جا و اروم نشستن اون پديده ايه كه تا حالا رؤيت نشده

 و خانم كاظمي چندين بار تا حالا به من گفتند يه فكري به حال رفتار

 اين گل دخترمون بكنم .....

اما سكه ستاره  ما يه روي ديگه هم داره ... وقت مشاوره ستاره مي شينه،

منم ميشينم ،ستاره لبخند مي زنه منم لبخند مي زنم ستاره حرف ميزنه ،

 من مي شنوم ، اشك توي چشاي ستاره حلقه مي زنه ، من نمي دونم اشكاشو

 پا ك كنم يا همراه اون زار زار گريه كنم .

تو ي كتاباي روان شناسي نوشته ببين چرا گريه ميكنه دليل رو برطرف كن كن ....

درد ستاره درد محبته گوش شنوايي كه پيدا نكرده

ستاره خيلي زلاله ما تو جلسه هاي گروهيمون با بچه ها براي مقدمه اول از روي

 كتاب نامه هاي خط خطي كه يكي از شما همراهان وبلاگ به بچه ها هديه كرده

 مي خونيم  بعد بچه ها يه نامه براي خدا مي نويسن . وقتي شتاره نامه اش

رو خوند اول يكي يكي براي بازيگراي مورد علاقه اش دعا كرده بود ، عشق

 ستاره همينه بازيگرا ..

بعد براي شفاي كسي خيلي دوست داشت دعا كرده بود و بعد از خدا

خواسته بود كه اونو از دستمادرش خلاص كنه ...

ستاره با لكنت زبون قشنگش و بغض توگلوش از مادرش ميگه ..

 از آماج حملات لفظي و بدني اون يه با با گريه به من گفت

ما....ما....مامانم به من مي .....مي .... ميگه ديونه ة خاله آخه م...م..من ديونم ؟

تنها و بزرگترين دلخوشي ستاره اين مركزه ، اين جا تنها جاييه كه عشق و

محبت رو پيدا كرده و بزرگترين تهديد مادرش اينه كه

 ديگه نمي زاره اون بياد اينجا مي بردش آسايشگاه بهزيستي میذارتش .

خانم آقايي معلم ستاره مي گفت ديگه نمي تونه تو قالي بافي ستاره

ايرادي پيدا كني .همه عشق ستاره خريدن مجله بازيگراس و گوش دادن

 به موسيقي و هر روز به این خاطر تنبيه مي شه .

ودر نهايت اين فشار را با تخليه هاي گاه و بي گاه تو مركز ختم ميشه

شما بگيد آيا بهشت زير پاي همه مادران است ؟

آيا آزردن يك معلول تا اين حد در جهت تربيت او مفيد است ؟

آيا اين درسته كه خانواده به خاطر موقعيت هاي اجتماعي خودشون

 اين دختر رو از بردن در محافل اجتماعي و خانوادگي منع مي كنند ؟

آيا دكتر بودن يا وكيل بودن خواهر برادر مي تونه دليل خوبي براي

 آزار روحي رواني يك بيمار باشه ؟  

يا علي مدد تا بعد

 

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت0:21توسط مهرابي | |